مدبری

لغت نامه دهخدا

مدبری. [ م ُ ب َ ] ( حامص ) مدبر بودن. نامقبل بودن. بدبختی. شوربختی:
نشان مدبریت این بس که هرگز
چو عباسی نشوئی طیلسانت.ناصرخسرو.تنگدستی را همی گر مدبری خوانی ز جهل
وای از آن اقبال تو وی مرحبا زین مدبری.سنائی.در همه پیله فلک پیله ور زمانه را
نیست به بخت خصم تو داروی درد مدبری.خاقانی.چشم او من باشم و دست و دلش
تا رهد از مدبری ها مقبلش.مولوی.آن را که طوق مقبلی اندر ازل خدای
روزی نکرد چون نکشد طوق مدبری.سعدی.رجوع به مدبر شود.
مدبری. [ م ُ دَب ْ ب ِ ] ( حامص ) تدبیر. رای زنی. ( فرهنگ فارسی معین ). رجوع به مُدَبِّر شود.

فرهنگ معین

(مُ بَ ) [ ع - فا. ] (حامص. ) بدبختی، بداقبالی.

فرهنگ فارسی

تدبیر رای زنی.

ویکی واژه

بدبختی، بداقبالی.

جمله سازی با مدبری

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 به دوزخ برد مدبری را گناه که پیمانه پر کرد و دیوان سیاه

💡 تا کی عطارد از زحل آرد مدبری مریخ نیز چند زند زخم خنجری

💡 بی دیده ره قلندری نتوان رفت دزدیده بکوی مدبری نتوان رفت

💡 او پس در مدبری را دید کو در پس پرده نهان می‌کرد رو

💡 هر جا که مدبری ست ز غم، سازیش رها هر جا که مقبلی ست به کین، افتیش ز پی

💡 چند گویی گرد سلطان گرد تا مقبل شوی رو تو و اقبال سلطان ما و دین و مدبری

ورژن یعنی چه؟
ورژن یعنی چه؟
عزیز دل یعنی چه؟
عزیز دل یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز