لشکرکشی

لغت نامه دهخدا

لشکرکشی. [ ل َ ک َ ک َ / ک ِ ] ( حامص مرکب ) عمل لشکرکش. سوق جیش ( با فعل کردن صرف شود ). قشون کشی.تحشید. سپهسالاری: لشکرکشی خراسان به ابوالحسن سیمجور مقرر گشت. ( ترجمه تاریخ یمینی ص 52 ).
بدستوری و رخصت راستان
به لشکرکشی گشت همداستان.نظامی.دلیریست هنجار لشکرکشی.نظامی.جهانستانی و لشکرکشی چه مانندست
به کامرانی درویش در سبکباری.سعدی.

فرهنگ عمید

۱. شغل و عمل لشکرکش، فرماندهی لشکر.
۲. فرستادن لشکر، آدات و ادوات جنگی به جایی.

فرهنگ فارسی

عمل و شغل لشکر کش قیادت لشکر فرماندهی لشکر. یا فن لشکر کشی. فن سوق الجیش استراتژی: باید که باتاش موافقت کنی و هرچه درین واقعه از لشکر کشی بروی فرو شود تو با یاد او فرودهی...

فرهنگستان زبان و ادب

{campaign} [علوم نظامی] رشته عملیات متوالی که با هدف شکست دادن دشمن در زمان و منطقه ای معین انجام می شود و از ویژگی های آن تمرکز بر شیوۀ جابه جایی نیرو، فریب دشمن، پشتیبانی خدمات رزمی، اجرای عملیات روانی و توجه به مسائل فرهنگی و اجتماعی است

جمله سازی با لشکرکشی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 هرکجا لشکرکشی اقبال باشد پیشرو تا بود اینانج بک در لشکر تو پهلوان

💡 نه دل خراب تو شد زاولین نظر ای عشق برای چیست که لشکرکشی بملک خراب

💡 شاه اندر نامهٔ او، رنگ یکرنگی ندید خشمگین سوی حدود ملک او لشکرکشید

💡 آنجا که رزم جویی و لشکرکشی به فتح در بحر خون بتابد بی‌معبر آفتاب

💡 لشکرکشی ز ترک وی آید که می برد سودی به یک کرشمه سواری به یک نگاه

کپه اقلی یعنی چه؟
کپه اقلی یعنی چه؟
اویس یعنی چه؟
اویس یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز