قیری

لغت نامه دهخدا

قیری. ( ص نسبی ) منسوب به قیر. || سیاه رنگ مانند قیر.
قیری. ( اِخ ) چشمه قیری از ناحیه حومه بهبهان بلوک کوه کیلویه از نزدیکی قریه کیکاوس برخاسته. چندین سنگ آب دارد. سالی چندین خروار قیر از پایین این چشمه درآورند. ( فارسنامه ).

فرهنگ فارسی

( صفت ) ۱ - منسوب به قیر مربوط به قیر ۲ - سیاه.
چشمه قیری از ناحیه حومه بهبهان بلوک کوه کیلویه از نزدیکی قریه کیکاوس برخاسته. چندین سنگ آب دارد.

جمله سازی با قیری

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 از آن حشمت که می‌بینم نخواهد هیچ کم گشتن فقیری گر بیاساید زمانی در زمان تو

💡 فتاده‌ایم به شهری غریب و یاری نیست که قصه‌ای ز فقیری به شهریار برد

💡 نه آن که هر پس سالی چو بنگریش بگوئی چو منعمی به فقیری چو خسروی به گدائی

💡 ابوالقاسم فقیری روزنامه‌نگار، نویسنده، فارس‌شناس و از چهره‌های ماندگار استان فارس است. او برادر امین فقیری است.

💡 به روی هم نهادن دست می‌زیبد فقیری را که کار عالمی از همت مردانه می‌سازد

خطا یعنی چه؟
خطا یعنی چه؟
سلیطه یعنی چه؟
سلیطه یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز