لغت نامه دهخدا
قرمزی. [ ق ِ م ِ ] ( ص نسبی ) نسبت است به قرمز. آنچه رنگش سرخ باشد. ( از اقرب الموارد ).
- قرمزی روز؛ کنایه از شفقی است که پیش از طلوع آفتاب و بعد از صبح به هم رسد. ( مجموعه مترادفات ص 272 ).
قرمزی. [ ق ِ م ِ ] ( ص نسبی ) نسبت است به قرمز. آنچه رنگش سرخ باشد. ( از اقرب الموارد ).
- قرمزی روز؛ کنایه از شفقی است که پیش از طلوع آفتاب و بعد از صبح به هم رسد. ( مجموعه مترادفات ص 272 ).
(قِ مِ ) (اِ. ) ۱ - (ص نسب. ) منسوب به قرمز. ۲ - دیبای نازک سرخ رنگ.
هرچه با رنگ قرمز رنگ شده باشد، سرخ رنگ.
قرمز بودن سرخی. یا قرمزی روز. شفقی که پیش از طلوع آفتاب و بعد از صبح بهم رسد.
نسبت است به قرمز آنچه رنگش سرخ باشد.
(ص نسب.)
منسوب به قرمز.
دیبای نازک سرخ رنگ.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 قرمزی شاه نجف زینب این نه چمن است هست در گلشن امکان شه مردان گل سرخ
💡 همچنین دانم نخواهد ماند برگشت زمان موی جعدت عنبری و روی خوبت قرمزی
💡 - درماتیت سبورهای (تورم و قرمزی پوست سر و صورت همراه با شورهٔ زیاد)
💡 اینکه دیدی که گس خان اتابک میسوخت اطلس قرمزی آتش زرخ افروخته بود
💡 قرمزی گل رویی برده صبر و آرامم در فرنگ محبوس است این دلی که من دارم