لغت نامه دهخدا
( قاصرة ) قاصرة. [ ص ِرَ ] ( ع ص ) مؤنث قاصر. کوتاه. رجوع به قاصر شود.
قاصرة. [ ص ِ رِ ] ( اِخ ) شهری است در سرزمین روم. ( معجم البلدان ج 7 ص 13 ).
( قاصرة ) قاصرة. [ ص ِرَ ] ( ع ص ) مؤنث قاصر. کوتاه. رجوع به قاصر شود.
قاصرة. [ ص ِ رِ ] ( اِخ ) شهری است در سرزمین روم. ( معجم البلدان ج 7 ص 13 ).
(ص رَ یا رِ ) [ ع. قاصرة ] (اِفا. ) مؤنث قاصر. زنی که جز شوهر خود به دیگری چشم ندارد. ج. قاصرات.
= قاصر
۱ - مونث قاصر ۲ - زنی که جز شوهر خود بدیگری چشم ندارد جمع: قاسرات.
مؤنث قاصر. زنی که جز شوهر خود به دیگری چشم ندارد.
قاصرات.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 و شبهه ای نیست در اینکه هر قدر معرفت بنده به عظمت و جلال آفریدگار و ارتفاع شأن او و علو مکان او بیشتر، و به عیوب و گناهان خود بیناتر، ترس و خوف او زیادتر می شود، زیرا که ادراک قدرت قاهره و عظمت باهره و قوه قویه و عزت شدیده باعث اضطراب، و وحشت می شود شکی نیست در اینکه عظمت آفریدگار و قدرت او و صفات جلال او و اوصاف جمال او در شدت و قوت، غیر متناهی است و از برای احدی احاطه به صفات قدس او و ادراک کنه آنها میسر نیست بلکه بعضی از ادراک عالیه به قدر قابلیت و طاقت خود بر سبیل اجمال، بعضی از صفات او را می فهمند و آن هم فی الحقیقه نه از صفات او بلکه از غایت امری است که عقول قاصره ایشان به آن می رسد و آن را کمال تصور می کند.