لغت نامه دهخدا
فرتوتی. [ ف َ ] ( حامص )پیری و خرافت. ( ناظم الاطباء ). رجوع به فرتوت شود.
فرتوتی. [ ف َ ] ( حامص )پیری و خرافت. ( ناظم الاطباء ). رجوع به فرتوت شود.
پیری و ازکارافتادگی.
پیری و خرافت
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 این اسب که چون خواجه ما فرتوتیست بر اسب نشسته خواجه بس مبهوتیست
💡 سبب اینست مرگ و مردان را ضغف و فرتوتی و فسردن را
💡 ای قبهٔ گردندهٔ بیروزن خضرا با قامت فرتوتی و با قوت برنا
💡 به خدمت بود فرتوتی کهنسال چو گردون در جهان سوزی شده زال