طربناک. [ طَ رَ ] ( ص مرکب ) شادمان. خوشحال. بانشاط: رجل ٌ مطراب ٌ؛ مرد طربناک. ( منتهی الارب ).
این طربناکی و چالاکی او هست کنون
از موافق شدن دولت با بوالحسنا.منوچهری.سال امسالین نوروز طربناکتر است
پار و پیرار همی دیدم اندوهگنا.منوچهری.در طربناک میزبانی بخت
نهمت او عزیز مهمان باد.
گرچه این قصرها طربناک است
چون بگردون نمی رسد خاک است.اوحدی.خیز و در کاسه زر آب طربناک انداز
پیشتر ز آنکه شود کاسه سر خاک انداز.حافظ.
١. نشاط آور: خیز و در کاسهٴ زر آب طربناک انداز / پیشتر زآنکه شود کاسهٴ سر خاک انداز (حافظ: ۵۳۳ ).
٢. [قدیمی] شادمان، خوشحال، بانشاط: بنگر ز صبا دامن گل چاک شده / بلبل ز جمال گل طربناک شده (خیام: ۱۰۳ ).
( صفت ) شادمان خوشحال با نشاط.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 شده در عین غم آشفته طربناک مگر به سوی طوس رفیقی ز وطن میآید
💡 در بزم طرب غیر ملامت نفزاید کو حلقة ماتم که طربناک نشینیم
💡 ای دل تو طربناک نئی حیران باش رنج تو زدانش است و رو نادان باش
💡 حیف است چنین دو گوهر پاک ناگشته به وصل هم طربناک
💡 گر سرو چو بالای تو چالاک نباشد ور گل چو جمال تو طربناک نباشد
💡 فارغ از حال دل آشفتهٔزار منی فتنهٔ خال رخ خوب طربناک توام