شعشعانی
مترادفها
درخشان، تابناک، روشن، پرنور
متضادها
تاریک، کدر
لغت نامه دهخدا
شعشعانی. [ ش َ ش َ نی ی ] ( ع ص ) مرد دراز نیکوخلقت. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). دراز. ( از اقرب الموارد ). و رجوع به شعشعان شود. || تابنده. ( فرهنگ فارسی معین ). || لطیف. ( فرهنگ فارسی معین ).
فرهنگ معین
(شَ شَ ) [ ع. ] (ص نسب. ) ۱ - تابنده. ۲ - لطیف.
فرهنگ فارسی
( صفت ) - تابنده. ۲ - لطیف. ۳ - نیکو خلقت.
ویکی واژه
تابنده.
لطیف.
جمله سازی با شعشعانی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 برآور از گریبان سر، ببین کز پرتو رویش دو عالم شعشعانی شد، چرا سر در گریبانی؟
💡 نماندش هیچ جز سبع المثانی ز عشق آن جمال شعشعانی
💡 نور شعشعانی خورشید در هنگام طلوع، تمام صحنه را با رنگهای گرم و زیبایی که چشم را خیره میکند، پوشاند.
💡 او با آن چهره شعشعانی و لبخند همیشگی خود، توانست در همان نگاه اول، قلب تمام حاضران در مجلس را تسخیر کند.
💡 ستارههای شعشعانی در آسمان شب، مانند گوهرهایی درخشان بر پهنه سیاه کائنات میدرخشند و راهگشای مسافران در شب هستند.