لغت نامه دهخدا
شعشعانی. [ ش َ ش َ نی ی ] ( ع ص ) مرد دراز نیکوخلقت. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). دراز. ( از اقرب الموارد ). و رجوع به شعشعان شود. || تابنده. ( فرهنگ فارسی معین ). || لطیف. ( فرهنگ فارسی معین ).
شعشعانی. [ ش َ ش َ نی ی ] ( ع ص ) مرد دراز نیکوخلقت. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). دراز. ( از اقرب الموارد ). و رجوع به شعشعان شود. || تابنده. ( فرهنگ فارسی معین ). || لطیف. ( فرهنگ فارسی معین ).
(شَ شَ ) [ ع. ] (ص نسب. ) ۱ - تابنده. ۲ - لطیف.
( صفت ) - تابنده. ۲ - لطیف. ۳ - نیکو خلقت.
تابنده.
لطیف.
💡 برآور از گریبان سر، ببین کز پرتو رویش دو عالم شعشعانی شد، چرا سر در گریبانی؟
💡 نماندش هیچ جز سبع المثانی ز عشق آن جمال شعشعانی