شرعی

لغت نامه دهخدا

شرعی. [ ش َ عی ی / ش َ ] ( ص نسبی ) منسوب به شرع. ( یادداشت مؤلف ) ( ناظم الاطباء ). آنچه به شرع نسبت داده شود. ( از اقرب الموارد ): امور شرعی سرکار فیض آثار متعلق و مختص عالیجاه صدر خاصه است. ( تذکرةالملوک ص 2 ). مجملاً عزل و نصب مباشرین موقوفات... اگر شرعی باشد هیچیک از حکام شرع و صدور را مدخلیتی در آن نیست. ( تذکرةالملوک ص 3 ). || مشروع و حلال و موافق شرع. ( ناظم الاطباء ). مطابق احکام شرع. موافق دین. ( فرهنگ فارسی معین ). آنچه موافق شرع است. ( از اقرب الموارد ). || راست. || شلوار تنگ. ( ناظم الاطباء ).
شرعی. [ ش ِ عی ی ] ( ع اِ ) زه کمان. ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). به معنی های شِرعَة. ( منتهی الارب ). رجوع به شرعة شود. || مثل و مانند.( ناظم الاطباء ). مانند چیزی. ج، شَرع، و شِرع، شِرِع. جج، شِراع. ( آنندراج ). رجوع به شَرع و شرعة شود.

فرهنگ عمید

ویژگی آنچه مطابق احکام شرع باشد.

فرهنگ فارسی

( صفت ) منسوب به شرع مطابق احکام شرع موافق دین.
زه کمان یا مثل و مانند

جمله سازی با شرعی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 تو پشت شرعی وزان روی پشت تست قوی که پشتی تو کند گاه حکم دست قضا

💡 زین بیشتر عداوت با اهل دل مکن شرعی معین آمد و عشقی مقررست

💡 ه. حسن و قبح افعال ذاتی نیست، بلکه شرعی است. همچنین عدل، شرعی است نه عقلی (برخلاف نظر معتزله و شیعه)

💡 مرا در ملک رسوایی تصرف می رسد الحق که خط دور ساغر حجت شرعیست در دستم

💡 حد عرفی کس ندید از حد شرعی سخت تر این چه حکم است ای سرا پا بدعت و شرک و ریا

💡 مفتی از شیخ، گواهی به چه سان گیرد وام وام شرعی نبود گر به ربا در کشمیر