سرکن

لغت نامه دهخدا

سرکن. [ س َ ک ُ ] ( اِ مرکب ) سردار فوج. ( آنندراج ) ( غیاث ). || سردار جماعت. || رئیس مجلس. ( آنندراج ):
ز چهر پرده برافکن که شمع مجلس را
زروی حسن بهر مجمعی تویی سرکن.خیالی ( از آنندراج ).

فرهنگ عمید

۱. سرکرده، سردار.
۲. شاخص در میان انجمن.

فرهنگ فارسی

سردار فوج. یا سردار جماعت. یا رئیس مجلس.

جمله سازی با سرکن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 به‌کام دل چه جولان سرکنم‌کز عرصهٔ فرصت نظرها باز می‌گردد به چشم از تنگ میدانی

💡 او فعالیت سیاسی خود را بعد از انقلاب اسلامی در ایران از وزارت خارجه شروع کرد و از سال ۱۳۷۱، در دوره جنگ ائتلاف شمال درافغانستان با طالبان، سرکنسول ایران در مزارشریف بود. وی بین سال‌های ۱۳۷۶ تا ۱۳۷۹ به عنوان مشاور معاون وقت آسیا و اقیانوسیه وزارت امور خارجه کار کرد.

💡 گور خود کندم به ناخن خاک آن بر سرکنان دستم آمد با کفن دوزی ز پیراهن دری

💡 «[وقتی] ابتکار عمل که به‌دست مردم افتاد، تلفن کردم به کنسولگری پاکستان و با سرکنسول صحبت کردم. گفتم شما نگران نباشید و اگر می‌خواهید من چند نفر را می‌فرستم تا شما را به این‌جا بیاورند و از بابت امنیت خود نگران نباشید!»

💡 ابوالحسن پیرنیا پس از فرا گرفتن خواندن و نوشتن در زادگاهش نائین به تهران رفت و با کمک میرزا نصرالله‌خان مشیرالدولهٔ پیرنیا به خدمت وزارت امور خارجه درآمد و پس از مشاغل مختلف به سرکنسولی ایران در بادکوبه رسید.

💡 روزی از آن امیران یکی که گرم دماغ تر بود و بی صبرتر بود، گفت: ای امیران، و ای برادران اگر شما را صبر هست، مرا باری صبر نیست. امروز بروم، زانو زنم به خدمت سلطان و خاک بر سرکنم، اگر بگوید که: چیست؟ بگویم:

اگزجره یعنی چه؟
اگزجره یعنی چه؟
گرایش یعنی چه؟
گرایش یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز