خوابانده

لغت نامه دهخدا

خوابانده.[ خوا / خا دَ / دِ ] ( ن مف ) اسم مفعول است از مصدر خواباندن به همه معانی آن. رجوع به خواباندن شود.

فرهنگ فارسی

( اسم ) بخوب فرو کرده بخواب برده.

فرهنگستان زبان و ادب

{layer} [کشاورزی- علوم باغبانی] شاخه ای که به روش خواباندن ریشه دار می شود

جمله سازی با خوابانده

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 سخن فهمی چو من از موشکافان بر نمی خیزد چرا در سرمه خوابانده ست، مژگان سیاهش را؟

💡 مپرس از دل، کباب در نمک خوابانده ای دارم جگر خون گشتگان بینند در شور سخن ما را

💡 عجز پیری جرأتم را در عرق خوابانده است نغمه از شرم ضعیفیهای این چنگ است آب

💡 زخم دل عمریست درگرد نفس خوابانده‌ام در گریبانی که من دارم سحر دارد بهار

💡 چو مرده ای است که خوابانده اند در کافور کسی که در شب مهتاب می برد خوابش

💡 بی‌تامل هرچه‌گویی نیست شایان اثر تیغ حکمی ‌گر ببازی اندکی خوابانده‌ گیر

معلق یعنی چه؟
معلق یعنی چه؟
تعامل یعنی چه؟
تعامل یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز