استشمام

مترادف‌ها

بو کردن، بوییدن

لغت نامه دهخدا

استشمام. [ اِ ت ِ ] ( ع مص ) بو کردن. بوئیدن. ( غیاث ). بو یافتن از چیزی. انبوئیدن. ( برهان ). بوی بردن. بو کشیدن. شنیدن. شم. || بوئیدن خواستن. ( منتهی الارب ). طلب بو کردن. بوی کردن خواستن.
- استشمام کردن؛ بوئیدن. استنشاق کردن.

فرهنگ معین

(اِ تِ ) [ ع. ] (مص م. ) ۱ - بو کردن، بوییدن. ۲ - دریافتن.

فرهنگ عمید

بو کشیدن، بوییدن.

فرهنگ فارسی

بوییدن خواستن، بوکشیدن، بوییدن، بویافتن، بوی بردن
( مصدر ) ۱ - طلب بوی کردن. ۲ - بوی کردن بوییدن. ۳ - بوی بردن دریافتن پی بردن.
بو کردن

ویکی واژه

بو کردن، بوییدن.
دریافتن.

جمله سازی با استشمام

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 زان که از مشک سخن شاه دم استشمام حالت جمله کند منکشف از لطف عمیم

💡 مشام جان من از جانبی که طره تست کند ز باد شمیم بهشت استشمام

💡 می کند هر کس ز سیر باغ استشمام فیض فیض عامی لازم طبع کریم گل بود

💡 ز جسم رایحه روح می کن استشمام چه حاصل است ز روحی که او مجسم نیست

💡 ز استشمام زلف یار فایز پریده هوشم از سر، دستم از کار

💡 هنگام قدم زدن در میان باغ‌های پرگل، استشمام عطر خوش گل‌های رز و یاس، آرامش عجیبی به روح و روان انسان می‌بخشد.

💡 محققان با استشمام دقیق رایحه مواد شیمیایی، توانستند منبع اصلی آلودگی هوا را در این منطقه صنعتی پیدا کنند و گزارش خود را ارائه دهند.

💡 استشمام بوی نان تازه از نانوایی محله، خاطرات شیرین دوران کودکی و صبح‌های گرم تابستانی را به یاد بسیاری از مردم می‌آورد.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران