برپا. [ ب َ ] ( ص مرکب ) ( از: بر + پا ) ایستاده. روی پا. ( ناظم الاطباء ). قائم و ایستاده. ( آنندراج ). سرپا. مقابل نشسته.
- برپا بودن؛ بر پای بودن صف، متشکل بودن. رده بودن:
بروز بار کو را رای بودی
به پیشش پنج صف برپای بودی.نظامی. || برافراشته. استوار. قائم:
پی زنده پیلان بخاک اندرون
چنان چون ز بیجاده برپا ستون.فردوسی.مادام که این یکی برجاست آن دگر برپاست. ( گلستان ). || مقابل از پا افتاده. قائم:
چو برپایی طلسمی پیچ پیچی
چو افتادی شکستی هیچ هیچی.نظامی.
(بَ ) (ص. ق. ) ۱ - ایستاده، سر پا. ۲ - برقراری، برجای.
( صفت ) ۱- ایستاده سرپا. ۲- برقرار برجای. ۳- فرمانی است که نظامیان نشسته را دهند تا برخیزند و خبردار بایستند باحترام مافوق. یا برپا بودن. ایستادن روی پا بودن. یا برپا خاک کردن. حقیر شمردن پست شمردن حقیر ساختن.
ایستاده، سر پا.
برقراری، برجای.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 گر شاه فریدون بجهان بود و همی دید این جشن فروزنده بدینگونه که برپاست
💡 مساحت این شهر ۸۷٬۹۰۰ کیلومتر مربع و جمعیت آن برپایهٔ سرشماری سال ۲۰۰۲ میلادی برابر با ۳٬۶۰۳٬۳۳۹ نفر بودهاست.
💡 فتنهها برپا شد و هر حاکمی محکوم شد اه این وکاه آن دارای مرز و بوم شد
💡 استان مهدیه (به عربی: ولایة المهدیة) یکی از بیست و چهار استانهای تونس است. فاطمیان نخستین پایتخت خود را در مهدیه در ساحل شرقی تونس برپا کردند.
💡 برپایهٔ یشت سیزدهم، بند ۶۲م:زردشت از روی زمین رخت بر نبسته و نطفهٔ بر جای مانده و آن را ۹۹۹۹۹ فروَشی نگاهبانی میکنند
💡 بیدارگشت فتنه، چرا رخ نهفتهای! برپای شد قیامت کبری، چه خفتهای!