بارکشی

لغت نامه دهخدا

بارکشی. [ ک َ / ک ِ ] ( حامص مرکب ) عمل بار کشیدن. مجازاً، تحمل رنج و سختی کردن. ( دِمزن ):
باز نگویم که ز خامی بود
بارکشی کار نظامی بود.نظامی.خشت زنی پیشه پیران بود
بارکشی کار اسیران بود.نظامی. || بردن بار از جایی بجای دیگر که پیشتر نقلیه نامیده میشد. ( واژه های فرهنگستان ).
- بارکشی تند؛ نقلیه سریعالسیر. ( واژه های فرهنگستان ).

فرهنگ عمید

عمل بار کشیدن، بار بردن.

فرهنگ فارسی

عمل بار کشیدن

جمله سازی با بارکشی

یارب کس بروز من هیچ مباد مبتلا «پرده دریده هوا بارکشیده جفا
جور کشم بنده وار ور کشدم حاکم است خیره کشی کار اوست بارکشی خوی من
آن درویش گفت من این مرتبه که در بهشت رفیق تو خواهم بود بکسب دست و رنجبری و بارکشی یافته‌ام چون دست ازان بدارم این مرتبه نماند. من هم برین منوال بار میکشم و خدمت خدای و بندگان خدای میکنم تا اجل در رسد مرا درین یابد.
چون صوفیانش بارکشی بیش و قوت کم هم رقص و هم سماع همه شب میسرش
ازان زمان که مرا عشق زیر بارکشید قد خمیده من قبله دعا گردید
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم
رویداد
رویداد
جنده
جنده
فاب
فاب
فال امروز
فال امروز