الزامی

مترادف‌ها

اجباری، ضروری، لازم

متضادها

اختیاری

لغت نامه دهخدا

الزامی. [ اِ ] ( ص نسبی ) واجب و لازم. تعهدآور. الزام آور. رجوع به اِلزام شود.

فرهنگ معین

( ~. ) [ ع - فا. ] (ص نسب. ) اجباری.

فرهنگ فارسی

( صفت ) اجباری الزام آور: این امر الزامی است.

ویکی واژه

اجبا

جمله سازی با الزامی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 نگرانی برای رفتار تخصصی و محافظت از مردم که به دلیل خرابی‌های پل برجسته شده‌بود، همچنین فاجعه ملاس بوستون (۱۹۱۹)، انگیزه ای برای جنبش دیگری فراهم کرد که برای مدتی در جریان بود و منجر شد نیاز به مدارک رسمی (مجوز مهندسی حرفه ای در ایالات متحده) برای کار الزامی شود. این شامل جلسه‌ای از ترکیب الزامات آموزشی، تجربه و آزمون است.

💡 در فرایند تولید محلول ادبلو به‌کارگیری فیلترهای مخصوص در کارخانجات تولیدی و دستگاه‌های مجهز به تغییرات واکنش شیمیایی محلول بسیار الزامی است.

💡 طبق قوانین جدید وضع شده، حضور تمامی کارکنان در جلسه امروز برای بررسی تغییرات ساختاری شرکت کاملاً الزامی و ضروری است.

💡 استفاده از کمربند ایمنی در هنگام رانندگی در تمامی جاده‌های کشور یک اقدام الزامی برای حفظ جان مسافران و جلوگیری از حوادث است.

💡 برای ثبت‌نام در این دوره آموزشی تخصصی، ارائه مدرک تحصیلی و تاییدیه مهارت‌های قبلی به صورت الزامی از متقاضیان خواسته شده است.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران