تبدار

لغت نامه دهخدا

تب دار. [ ت َ ] ( نف مرکب ) کسی که تب داشته باشد. ( بهار عجم ) ( آنندراج ). محموم. مبتلا به تب:
به رنج نیز نیاسوده ام ز خدمت تو
چو شمع در نظرت ایستاده ام تب دار.شفیع اثر ( از بهار عجم ).این تب عشق است نی آتش که بنشیند ز آب
من اگر بهتر شوم تب دار ماند بسترم.ابوطالب کلیم ( از بهار عجم ).رجوع به تب و دیگر ترکیبهای آن شود.

فرهنگ فارسی

( صفت ) کسی که تب دارد.

جمله سازی با تبدار

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 گوئیا مرحمتی با من بیمار نداری من تبدار حزین را به وطن از چه گذاری

💡 با تن تبدار و ضعف حالت و قلب کباب ناله سجاد شد در یاریبابا بلند

💡 بنگر کنون که لالهٔ تبدار عشق را دشمن کشیده در غل و زنجیر از غضب

💡 گر من بی‌کس گنهکارم چرا اندر حریم از عطش غش عابد تبدار مضطر می‌کند

💡 همیشه با تن تبدار و اشک و ناله و آه به راه کرببلا مانده بود چشم به راه

اوشاخ یعنی چه؟
اوشاخ یعنی چه؟
حریص یعنی چه؟
حریص یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز