لغت نامه دهخدا - صفحه 3173
- غریو برخاستن
- جزع رنگ
- معهوده
- داد و ستد
- داو دادن
- غثاه
- یغماناز
- صاعد زعیم الدوله
- قطائط
- اتلات
- ابرومند
- ممهک
- کربسو
- رواده
- مرخوز
- متبلغ
- ریزه وندگلین
- کج طبع
- عمایم
- ناجی اندجانی
- قاسم خاقانی
- برشخواران
- بحیثی
- تضیف
- دکادک
- شاه سمنگان
- الماس پیکانی
- عوسن
- مقرم
- دریوزه گر
- انکسار
- ضئده
- کبریت ساز
- مرده ساختن
- غم رسیده
- غریوندگی
- بازچیدن
- غازه
- ابو مسکین
- میم کردن
- گاندارید
- فژهیدن
- خردمند یافتن
- مشتهی
- پیشگر
- جراسیا
- هاینو
- مالک الحزین
- عمادالدین کیاهر
- ارسلانگشای
- حق العبور
- قره خوجه لو
- گل مولی
- لاله ٔ دختری
- تجاول
- نامویه
- شمار کار
- پیرولی
- خلوت جای
- سود دادن