گرد چیزی گشتن
مترادفها
جستجو کردن، گشتن، دنبال کردن
متضادها
ایستادن، توقف کردن
لغت نامه دهخدا
گرد چیزی گشتن. [ گ ِ دِ گ َ ت َ ] ( مص مرکب ) گرد چیزی گردیدن. طوف. تطویف:
گفتم اگر خشم تو ازنرد نیست
بوسه بده گرد بهانه مگرد.فرخی.و چنین اتفاق نادر افتد و بر نادر حکم نتوان کرد، زنهار تا بدین طمع گرد ولع نگردی. ( گلستان ). و رجوع به گرد چیزی گردیدن شود.