گوی ساکن

لغت نامه دهخدا

گوی ساکن. [ ی ِ ک ِ ] ( ترکیب وصفی، اِ مرکب ) کنایه از کره زمین است. ( برهان قاطع ). کره زمین. ( ناظم الاطباء ). || نقطه هایی را گویند که بر خط گذارند. ( برهان قاطع ). نقطه. عجمه. نقطه که بر زبر یا زیر حروف نهند تشخیص حروف مشابه را چنانکه نقطه «ب » و «ج » و غیره:
از حرف صولجان وش، زیرش دو گوی ساکن
آمدچو صفر مفلس، وز صفر شد توانگر.خاقانی.

چوزه خون یعنی چه؟
چوزه خون یعنی چه؟
مرضیه یعنی چه؟
مرضیه یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز