لغت نامه دهخدا
گزاشتن. [ گ ُ ت َ ] ( مص ) بجا آوردن.ادا کردن. رجوع به گذاردن و گذاشتن و گزاردن شود.
- گزاشته آمدن؛ متروک ماندن: و بنده را آن خوشتر آید که امروز بر راه وی رفته آید و گزاشته نیاید. ( تاریخ بیهقی ).
گزاشتن. [ گ ُ ت َ ] ( مص ) بجا آوردن.ادا کردن. رجوع به گذاردن و گذاشتن و گزاردن شود.
- گزاشته آمدن؛ متروک ماندن: و بنده را آن خوشتر آید که امروز بر راه وی رفته آید و گزاشته نیاید. ( تاریخ بیهقی ).
( مصدر ) ( گزارد خواهد گزارد بگزار گزارنده گزارا گزارده گزارش گزار گزاره ) ۱ - انجام دادن بجا آوردن: که مرترا شغلی پیش آید هر چند ترا کفایت گزاردن آن باشد مستبد رای خویش مباش. ۲ - پرداختن تادیه کردن ( وام مالیات و غیره ): آن مرد در تذکره نگاه کرد و در آنجا نوشته بود که هزار درم وام دارم. پس آن مرد وام او بگزارد. ۳ - رسانیدن تبلیغ کردن ( پیغام پیغمبری و غیره ): رسول پیغامها گزارد و بهرام جواب این قدر داد که ملک حق و میراث من است. ۴ - بیان کردن اظهار کردن: سخن گزاردن پاسخ گزاردن. ۵ - شرح دادن تفسیر کردن. ۶ - ترجمه کردن. ۷ - صرف کردن خرج کردن: بدترین مال آنست که از حرام جمع آوری و باثام بگزاری. ۸ - طرح نقاشی کردن. یا گزاردن حق. ۱ - جزا دادن. ۲ - حق چیزی را ادا کردن: اگر گفتم دعای می فروشان چه باشد ? حق نعمت میگزارم. ( حافظ ) یا گزاردن خواب. تعبیر کردن آن. یا گزاردن شغل. بجا آوردن شغل و کار: مر ترا شغلی پیش آید هر چند ترا کفایت گزاردن آن باشد مستبد رای خویش مباش. یا گزاردن فریضه. نماز گزاردن: گفت بیک تیمم بیش از یک فریضه گزاردن رواست. یا گزاردن مال. پرداختن آن: قرار رفته بود که روز دیگر این مال بگزارد... یا گزاردن نماز. نماز خواندن نماز گزاردن. یا گزاردن وام. ادای دین کردن.
بجا آوردن