چوسیدن

مترادف‌ها

لیسیدن، مکیدن

لغت نامه دهخدا

چوسیدن. [ چ َوْ دَ ] ( مص ) چسبیدن. اعم از آنکه چیزی بچیزی بچسبد یا بدست محکم بگیرند. ( برهان ). چسبیدن است و آنرا چفسیدن نیز گویند. ( آنندراج ) ( انجمن آرا ) ( فرهنگ ضیاء ). چسبیدن وملصق گشتن. ( ناظم الاطباء ). چسبیدن که چفسیدن هم گویند. ( یادداشت مؤلف ). چسبیدن. ( فرهنگ فارسی معین ).

فرهنگ فارسی

( مصدر ) ( چسبید چسبد خواهد چسبید بچسب چسبنده چسبیده. متعدی: چسباندن چسبانیدن ) ۱ - متصل شدن چیزی بچیز دیگر چنانکه جدا کردن آنها دشوار باشد. ۲ - چیزی را محکم بدست گرفتن. ۳ - محکم پیوستن بکسی یا چیزی. ۴ - میل کردن متمایل شدن منحرف شدن.
چسیبیدن اعم از آنکه چیزی بچیزی بچسبد یا بدست محکم بگیرند ٠

جمله سازی با چوسیدن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 در داستان‌های قدیمی، کودکان با لذت از آب شیرین میوه، آن را در دهان خود می‌چوسیدن و از طعم آن لذت می‌بردند.

💡 او با دقت تمام قطره‌های باقی‌مانده از عسل را از لبه قاشق می‌چوسیدن تا ذره‌ای از آن طعم شیرین را از دست ندهد.

💡 شاعر در اشعار خود، چوسیدن شکلات‌های رنگارنگ توسط کودکان را برای ایجاد فضای شادی و معصومیت در میان خوانندگان به کار برد.

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران