لغت نامه دهخدا
فنجیدن. [ ف َ دَ ] ( مص ) خمیازه. خود را کشیدن پیش از آنکه تب به هم رسد، و آن را به عربی قشعریره و تمطی گویند، و در حالت خمار شراب و خمار خواب نیزاین حالت به هم میرسد. ( برهان ). رجوع به فنج شود.
فنجیدن. [ ف َ دَ ] ( مص ) خمیازه. خود را کشیدن پیش از آنکه تب به هم رسد، و آن را به عربی قشعریره و تمطی گویند، و در حالت خمار شراب و خمار خواب نیزاین حالت به هم میرسد. ( برهان ). رجوع به فنج شود.
۱. خمیازه کشیدن در حالت خماری یا خواب آلودگی.
۲. مورمور شدن و کشیده شدن اعضای بدن پیش از بروز تب.
خمیازه. خود را کشیدن پیش از آن که تب به هم رسد و آن را به عربی قشعریره و تمطی گویند.