لغت نامه دهخدا
امذح. [ اَ ذَ ] ( ع ص ) آنکه در رفتن هر دو رانش بهم ساید. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( ازتاج المصادر بیهقی ) ( آنندراج ) ( از مهذب الاسماء ) ( ازمصادر زوزنی ). آنکه رانهایش برهم نشیند وقت رفتن. ( مجمل اللغة ). ج، مُذح. ( از مهذب الاسماء ) ( از المرجع ). || بدبوی. ( ناظم الاطباء ) ( از آنندراج ). بدبوی و گنده. ( منتهی الارب ). گویند: ما امذح ریحه؛ چه گنده است بوی آن. ( از ناظم الاطباء ) ( منتهی الارب ).