لغت نامه دهخدا
چرویدن.[ چ َرْ دَ ] ( مص ) بمعنی چاره جستن باشد. ( برهان ) ( جهانگیری ) ( آنندراج ). چاره جستن. ( ناظم الاطباء ) ( فرهنگ نظام ). چاره جویی کردن. چاره اندیشیدن:
یکی دانش پژوهی داشت گربز
به چرویدن نگشته هیچ عاجز.شاکربخاری.دولت و نصرت و سعادت را
نیست کاری ورای چرویدن.شمس فخری ( از جهانگیری ).|| بمعنی دویدن باشد.( برهان ) ( آنندراج ). دویدن و روان شدن. ( ناظم الاطباء ).