پرندوار
مترادفها
پرنده، پروازکننده
متضادها
زمینی
لغت نامه دهخدا
پرندوار. [ پ َ رَ ] ( اِ مرکب، ق مرکب ) شب روز گذشته باشد که پریشب است و آنرا بعربی بارحةالاولی خوانند. پَرندوش. ( برهان ). پریشب. ( رشیدی ). و رجوع به پرندوش شود. || شمشیر آبدار را گویند. ( اوبهی ).
فرهنگ عمید
= پرندوش
فرهنگ فارسی
( صفت ) ( اسم ) ۱- تیغ شمشیر پرند. ۲- ( صفت ) تیغ و شمشیر جوهردار برند آور: ( بینداخت تیغ برند آورش همی خواست از تن بریدن سرش. ) ( دقیقی )
جمله سازی با پرندوار
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 در میان درختان انبوه و قدیمی این جنگل، موجوداتی با حرکاتی پرندوار و بسیار ظریف در حال جستوجوی غذا میان شاخ و برگهای سبز بودند که چشم هر بینندهای را به خود جلب میکردند.
💡 شاعر بزرگ در اشعار خود از موجوداتی پرندوار سخن میگوید که با بالهای رنگارنگ و زیبا بر فراز کوههای بسیار بلند و پوشیده از برف در حال پرواز و گردش هستند.
💡 آن تصویر هنری بسیار زیبا، موجودی با ویژگیهای کاملاً پرندوار را نشان میداد که گویی از میان افسانههای باستانی و رویاهای دوردست به دنیای واقعی و ملموس ما قدم گذاشته است.