لغت نامه دهخدا
پرزحیر. [ پ ُ زَ ] ( ص مرکب ) پراندوه. پرغم: دل ِ بنده پرزحیر است و خواستمی که مرده بودمی تا این روز ندیدمی. ( تاریخ بیهقی ).
پرزحیر. [ پ ُ زَ ] ( ص مرکب ) پراندوه. پرغم: دل ِ بنده پرزحیر است و خواستمی که مرده بودمی تا این روز ندیدمی. ( تاریخ بیهقی ).
۱. پرآه وزاری.
۲. پراندوه.
پر آه وزاری، پراندوه
( صفت ) پر اندوهپر غم: ( دل بنده پر زحیر است و خواستمی که مرده بودمی تا این روز ندیدمی. )( بیهقی ).