پدرسوختگی

مترادف‌ها

بی‌ادبی، ناپختگی

متضادها

ادب، احترام، فروتنی

لغت نامه دهخدا

پدرسوختگی. [ پ ِ دَ ت َ / ت ِ ] ( حامص مرکب ) شراست ذات. خبث طینت. بدسرشتی.

فرهنگ فارسی

بد سرشتی بدذاتی خبث: ( از سر و صورتش پدر سوختگی میبارد. )

جمله سازی با پدرسوختگی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 آن کودک با آن همه پدرسوختگی و رفتارهای ناگهانی، باعث شده بود که تمام مهمانان در میهمانی شام با تعجب و خنده به او نگاه کنند.

💡 مدیریت صحیح بحران نیازمند آرامش و خرد است و نباید با پدرسوختگی و تصمیمات هیجانی، باعث تشدید تنش‌ها و از دست رفتن اعتماد عمومی شد.

💡 او با وجود سن بالا، همچنان در برخوردهای اجتماعی با پدرسوختگی عمل می‌کرد که باعث می‌شد اطرافیانش در موقعیت‌های جدی با او مشکل داشته باشند.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران