جان بسر بودن

لغت نامه دهخدا

جان بسر بودن. [ ب ِ س َ دَ ] ( مص مرکب )کنایه از مشرف بر مرگ بودن. ( بهار عجم ). سخت مضطرب و نگران بودن، چنانکه بیمار در حال نزع:
همین نه لاله ز شوق تو داغ برجگر است
که شمع نیز ز سوز غم تو جان بسر است.محمد سعید اشرف ( از بهار عجم ).رجوع به جان بسر و جان بسر شدن و جان بسر کردن شود.

فرهنگ فارسی

کنایه از مشرف بر مرگ بودن

جمله سازی با جان بسر بودن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 ای دل چه کری کند مشوش بودن وز بهر دو روزه عمر سرکش بودن

💡 با هر دو جهان چو رنگ باید بودن بیزار ز لعل و سنگ باید بودن

💡 زیر گل بودن، بسی خوشتر، که زیر منتی وای اگر در عهد ما میبود صاحب همتی

💡 بی‌تکلف، در بلا بودن به از بیم بلاست قعر دریا سلسبیل و روی دریا آتش است

💡 صبح از پس کوه روی بنمود ای دوست خوش باش و بدان که بودنی بود ای دوست

💡 صد گوش نوم باز شد از راز شنودن بی بوددهنده نتوان زادن و بودن

نکوهیدن یعنی چه؟
نکوهیدن یعنی چه؟
بنگر یعنی چه؟
بنگر یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز