بجستن

لغت نامه دهخدا

بجستن. [ ب ِ ج ُ ] ( مص ) جستن. طلب. طلب کردن. جویا شدن. و رجوع به جستن شود.
بجستن. [ ب ِ ج َ ] ( مص ) جستن. || گریختن. فرار کردن. رهائی یافتن: برجست و خواست که او را بکشد، وزیر بجست. ( مجمل التواریخ والقصص ).
- بجستن اندام؛ اختلاج عضو. خلجان. زدن. ضربان. و رجوع به جستن شود.
- بجستن باد؛ هبوب.وزیدن. رها شدن. بیرون شدن: هرگاه باد بجستی شاخ درخت برطبل رسیدی. ( کلیله و دمنه ).
آن یکی نائی که نی خوش میزدست
ناگهان از مقعدش بادی بجست.مولوی.

فرهنگ فارسی

جستن یا گریختن.

ویکی واژه

فرار کردن
be jastan

جمله سازی با بجستن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 همه از جرعه‌اش مدهوش و مستند همه از جوی بیراهی بجستند

💡 سپه گردش اندر به گشتن شتافت بجستند چندی درش کس نیافت

💡 چو دیدند او را چنان با ستیز بجستند ناگاه راه گریز

💡 یک وَجَب از شاخه بجستند باز بوسه که رد شد بنشستند باز

💡 بماندند آن هر دو بیرون ز جا بجستند نیرو همی از خدا

💡 دلیری بجستند گرد و سوار عنان پیچ و مردافگن و نیزه‌دار

کف پا یعنی چه؟
کف پا یعنی چه؟
میلف یعنی چه؟
میلف یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز