دردسر اوردن

لغت نامه دهخدا

( دردسر آوردن ) دردسر آوردن. [ دَ دِ س َ وَ دَ ] ( مص مرکب ) دردسر دادن. دچار زحمت کردن. مصدع شدن. تصدیع دادن. موجب تصدیع و تضییع وقت شدن: نباید که شما دو تن مجلس عالی را دردسر آرید. آنچه نبشتنی است، سوی من فراختر می باید نبشت. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 271 ).

جمله سازی با دردسر اوردن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 هر که می داند که دردسر به قدر دولت است کی کلاه خود به تاج پادشاهی می دهد؟

💡 گویند ترک تاج کن و دردسر مکش جایی که ترک سر نبود ترک تاج نیست

💡 او یک توله‌خرس قهوه‌ای‌رنگ است که پاپیون بنفش‌رنگ می‌زند و دائماً تلاش می‌کند تا یوگی را از دردسر و کارهای اشتباهش دور نگه دارد.

💡 سر گذشتم سگ کوی تو نکو می داند که ز فریاد منش شب همه شب دردسر است

💡 طبق یکی از نظریه‌ها، جنایت کشتن یک رعیت بهانه ای بود و برخی می‌گویند که توکوگاوا ایه‌میتسو می‌خواست از شر برادر کوچکترش که مایه دردسر بود خلاص شود.

💡 سَرِ پایی بزن مستانه، سامان دو عالم را چرا از فکر صندل، در خمار دردسر باشی؟

چوخ یعنی چه؟
چوخ یعنی چه؟
خبب یعنی چه؟
خبب یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز