کهی
لغت نامه دهخدا
کهی. [ک ِ ] ( حامص ) کوچکی. خردی. صغر. ( از یادداشت به خط مرحوم دهخدا ):
قلم جدا کند ای شاه کهتر از مهتر
به کوتهی و درازی مدان کهی و مهی.ناصرخسرو ( از امثال و حکم ص 451 ).
کهی. [ ک َ ] ( اِ ) در محاوره هندیان، کاه و علوفه ستور. ( ناظم الاطباء ) ( از اشتینگاس ). || خوراک و ذخیره و توشه. ( ناظم الاطباء ). || گروه غارتگران. ( ناظم الاطباء ) ( از اشتینگاس ). || فوجی باشد علی حده که به اطراف و جوانب رفته برای لشکر خاص کاه و دانه و هیمه و غیره بیارد. ( غیاث ).
کهی. [ ک ُها ] ( ع مص ) اَکْهی ̍ گردیدن. ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). گنده دهن و بددل گردیدن و کلف پدید آمدن بر روی کسی. ( ناظم الاطباء ). رجوع به اَکهی ̍ شود.
کهی. [ ک ِ ] ( اِخ ) نام قلعه ای است از ولایت سیستان. ( برهان ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( از فرهنگ جانسون ). مخفف کهیچ. ( حاشیه برهان چ معین ). رجوع به کهیچ شود.
فرهنگ فارسی
( صفت ) منسوب به که کاهی.
اکهی گردیدن. گنده دهن و بد دل گردیدن و کلف پدید آمدن بر روی کسی.
جمله سازی با کهی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 از آن پس کهی دید برتر ز میغ که از تیغ او بر زدی ماه تیغ
💡 ای ماه گاه کهی گاهی فزوده شوی دایم بدین دو صفت در شغل خویشتنی
💡 هم از یاران و خویشان دور گشته هم از یار کهی مهجور گشته
💡 هزار یک گر ازان ز آسمان در آویزد چنان بودکه ز کاهی کهی کنندآونگ
💡 دگر دید شهری نو آیین به راه کهی نزد او سرش بر اوج ماه
💡 برد همه رخت مرا نیست مرا برگ کهی آنک ز گنج زر او من نرسیدم به جوی