لغت نامه دهخدا
گمانی داشتن. [ گ ُ ت َ ] ( مص مرکب ) گمان داشتن. تصور داشتن.
- گمانی بد داشتن؛ تصور بدداشتن. خیال بد داشتن:
به نیکی در مبادم زندگانی
اگر من بر تو بد دارم گمانی.( ویس و رامین ).
گمانی داشتن. [ گ ُ ت َ ] ( مص مرکب ) گمان داشتن. تصور داشتن.
- گمانی بد داشتن؛ تصور بدداشتن. خیال بد داشتن:
به نیکی در مبادم زندگانی
اگر من بر تو بد دارم گمانی.( ویس و رامین ).
( مصدر ) گمانی بردن: بنیکی در مبادم زندگانی اگر من بر تو بد دارم گمانی. ( ویس ورامین )
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 آن دو با دل شق گمانی می سگالد این دو با جان مهربانی می نماید
💡 صد نور یقین سجده کن روی چو ماهش کی سوی مهش راه بزد ابر گمانی
💡 نامد از تو امان بدی بجهان کس جز تو نبودی حقیقتی و گمانی
💡 گمان بگذار و بر نور یقین پیچ که بیشک او یقین و تو گمانی
💡 هرگز نکشد پی به گمان تو یقینی هرگز نبرد پی به یقین تو گمانی
💡 گمانی نبردم که رستم ز راه به ایوان کشد ببر و گبر و کلاه