گمانی بردن

لغت نامه دهخدا

گمانی بردن. [ گ ُ ب ُ َد ] ( مص مرکب ) در شک قرار گرفتن. گمان بردن. خیال کردن:
وگر بردباری ز حد بگذرد
دلاور گمانی بسستی برد.فردوسی.وگر شهریارت بود دادگر
تو بر وی بزشتی گمانی مبر.فردوسی.بسیاربخوردند نبردند گمانی
کز خوردن بسیار شود مردم، بیمار.فرخی.چه گوید و چه گمانی برد که خار درشت
چه کرد خواهد با آتش زبانه زنان.فرخی.به مشتریت گمانی برم به همت و طبع
که همچوهور لطیفی و همچو نور قوی.منوچهری ( دیوان چ دبیرسیاقی ص 127 ).گفتی که دعا نمی نویسی
این شیوه به من مبر گمانی.کمال الدین اسماعیل.- بدگمانی بردن؛ خیال بد کردن:
بگفتند کای شاه پیروزگر
به شمعون همی بدگمانی مبر.شمسی ( یوسف و زلیخا ).

فرهنگ فارسی

( مصدر ) گمان بردن ظن بردن: چنین گفت کای باب پیروزه گر تو بر من بسستی گمانی مبر.

جمله سازی با گمانی بردن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 همانا گمانی که من کودکم به دانش چنان چون به سال اندکم

💡 گمانی ازین به یقین شد نشاید امیدی از این به وفا کرد نتوان

💡 آنچیز کزین پیش گمان بود یقین گشت دانی نتوان داد یقینی به گمانی

💡 چو دهان تو یقین نیست، رها کن بازی چند گاهی که توانم به گمانی بزیم

💡 پیمان ز بد گمانی من هر گهی شکست افزود مهر آن بت پیمان شکن مرا

💡 چو دشمن گمانی برد کاین سپاه که با من بمانده ست در قلبگاه

سهید یعنی چه؟
سهید یعنی چه؟
اوبی یعنی چه؟
اوبی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز