لغت نامه دهخدا
محال گوی. [ م ُ ] ( نف مرکب ) بیهوده گو.ترفندباف. یاوه گوی. یافه درای: ترشروی باشند و متکبر و محال گوی و بخیل و رعنا. ( سیاست نامه ).
محال گوی. [ م ُ ] ( نف مرکب ) بیهوده گو.ترفندباف. یاوه گوی. یافه درای: ترشروی باشند و متکبر و محال گوی و بخیل و رعنا. ( سیاست نامه ).
( محال گو ی ) ( صفت ) بیهوده گو ترفند باف: و اگر ندیمانش ( ندیمان شاه ) ترشروی باشند و متکبر و محال گوی و بخیل و رعنا بدانند که پادشاه ناخوش خوی و بد طبع... باشد.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 مُرید راه خدا گر طمع کند به خدا که بی دلیل به جایی رسد محال است آن
💡 محال است كه شخص به ملكوت آسمانها راه يابد بدون آنكه دو مرتبه متولد شده باشد.
💡 چهار محال بختیاری - یزد - کردستان و آذربایجان ) به این منطقه آمده اند.
💡 1 - آنچه فى نفسه ميان دوچيز است مثل عدد چهار كه بين عدد دو و عدد شش قرار دارد كهانحراف از وسط بودن براى اين عدد محال است.
💡 ما را هوس وصل لب و زلف تو هیهات! عمر خضر و آب بقا، فکر محال است!
💡 ور چنین است چه گوئی که خدا از بر ماست؟ سخنت سوی خردمند محال و هدر است