فرو دریدن
مترادفها
بلعیدن، فرو بردن
متضادها
بیرون آوردن
لغت نامه دهخدا
فرودریدن. [ ف ُ دَ دَ ] ( مص مرکب ) خراب شدن. واریز کردن چاه و جز آن. ( یادداشت بخط مؤلف ): تهور؛ فرودریدن بنا. انقیاض؛ فرودریدن دیوار. ( منتهی الارب ). || شکاف برداشتن. ( یادداشت بخط مؤلف ):
چون دسته شد خمیده و گنبد فرودرید
کم شد مزه، بزه نتوان کرد زین فزون.سوزنی.|| شکافتن. پاره کردن: زن خود را به قتل آورد، پس شکم خود را فرودرید. ( ترجمه تاریخ یمینی ).
فرهنگ فارسی
خراب شدن. واریز کردن چاه و جز آن.
جمله سازی با فرو دریدن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بیچاک جگر رمز محبت نشود فاش خط عرضه دهد نامهٔ عاشق به دریدن
💡 مرا نه در خور ایام همتیست بلند همی به پرده دریدن نداردم معذور
💡 این طرفه که رندان خرابات مغان را پیراهن ناموس دریدن نگذارند
💡 وآنرا که بخواندی او به دیدن کس زهره نداشتی دریدن
💡 پریدن تا کی از شاخی به شاخی دریدن تا کی از کاخی به کاخی
💡 ز نامه صلح به طومار آه کن صائب که نامه الف آه را دریدن نیست