لغت نامه دهخدا
ریش کشان. [ ک َ / ک ِ ] ( نف مرکب، ق مرکب ) در حال کشیدن ریش. ( یادداشت مؤلف ): پیادگان قاضی وی را ریش کشان به محکمه بردند. ( یادداشت مؤلف ):
کوسه کم ریش دلی داشت تنگ
ریش کشان دید یکی را به جنگ.؟
ریش کشان. [ ک َ / ک ِ ] ( نف مرکب، ق مرکب ) در حال کشیدن ریش. ( یادداشت مؤلف ): پیادگان قاضی وی را ریش کشان به محکمه بردند. ( یادداشت مؤلف ):
کوسه کم ریش دلی داشت تنگ
ریش کشان دید یکی را به جنگ.؟
در حال کشیدن ریش
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چند نصیحتم کنی کز پی نیکوان مرو چون نروم که بیخودم شوق همیبرد کشان
💡 فریب نام صغیر از تو کی خورد زاهد بکیش باده کشان نام مایهٔ ننگ است
💡 سر ما خاک ره درد کشان خواهد بود واعظ، افسانه مفرما، که نمانی جاوید
💡 چو بیدار شد شحنه، برداشت سیم خرامید دامن کشان چون نسیم
💡 کزین سان سواری که دادی نشان نماند به تنها ز گردن کشان
💡 خم سپهر برین را به دست بردارند سبو کشان ضعیف شرابخانه عشق