برایستاد کردن

مترادف‌ها

برانگیختن، بلند کردن

متضادها

تسلیم شدن، عقب نشینی کردن، پذیرفتن

لغت نامه دهخدا

برایستاد کردن. [ ب َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) درست آمدن. ورستاد کردن: بکتوزون سپاهسالار بود به نشابور و برخلاف امیر محمود که ببلخ بود، برایستاد نکرد او را که نشابور بر بکتوزون یله کند. ( تاریخ بیهقی ص 640 چ فیاض ).

فرهنگ فارسی

درست آمدن بر استاد کردن.

جمله سازی با برایستاد کردن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 به هرکجا که نشستم برایستاد خیالت ز هر طرف که برفتم غم تو بر اثر آمد

💡 گه گه اگر کنم به ادای نماز عقد حالی خیال روی تو پیشم برایستاد

کلمات مرتبط