لغت نامه دهخدا
کشورستانی. [ ک ِش ْ وَ س ِ ] ( حامص مرکب ) عمل کشورستان. کشورگیری. عمل ستاندن کشور. مملکت گیری. فتح کشور دیگران. کشورگشایی:
از انجاکه روزجوانیش بود
تمنای کشورستانیش بود.نظامی.
کشورستانی. [ ک ِش ْ وَ س ِ ] ( حامص مرکب ) عمل کشورستان. کشورگیری. عمل ستاندن کشور. مملکت گیری. فتح کشور دیگران. کشورگشایی:
از انجاکه روزجوانیش بود
تمنای کشورستانیش بود.نظامی.
عمل کشورستان. کشور گیری. کشور گشایی
تسخیر کشور ها کشور گشایی کشور گیری.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 به یک لحظه ستاند کشوری را همین باشد حد کشورستانی
💡 دل خون شد و غمگین نشد آن خسرو دلها بلی یک کلبه گر ویران شود کشورستانی را چه غم
💡 قامت به ناز افراخته، خلقی ز پا انداخته دلها مسخر ساخته، کشورستانی را ببین
💡 نخیزد با همه کشورستانی غبار از لشکر صاحبقرانی
💡 همایون سایهٔ چتر بلندش چو خورشید است در کشورستانی
💡 سکندر سپاهی که فرداست و یکتا در اقلیم گیری و کشورستانی