لغت نامه دهخدا
کشورگیری. [ ک ِش ْ وَ ] ( حامص مرکب ) مملکت گیری. کشورستانی. مملکت ستانی. ملک گیری:
گر تو لشکرشکنی داری و کشورگیری
پادشاه از چه دهدگنج به لشکر از خیر.سوزنی.کار لشکرشکنی دارد و کشورگیری
در چنین کار پسندیده چرا این تأخیر.سوزنی.
کشورگیری. [ ک ِش ْ وَ ] ( حامص مرکب ) مملکت گیری. کشورستانی. مملکت ستانی. ملک گیری:
گر تو لشکرشکنی داری و کشورگیری
پادشاه از چه دهدگنج به لشکر از خیر.سوزنی.کار لشکرشکنی دارد و کشورگیری
در چنین کار پسندیده چرا این تأخیر.سوزنی.
تسخیر کشور ها کشور ستانی کشور گشایی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 اگر تو کشور گیری به روز فخر مبال که او گرفته کسی را که هست کشورگیر