پیر سالخورده

لغت نامه دهخدا

پیر سالخورده. [ رِ خوَرْ /خُرْ دَ / دِ ] ( ترکیب وصفی، اِ مرکب ) پیر سالخورد. پیر کهنسال. معمر. قنسر. قنسری. لبح. قلعم. کهکم: تلبیح؛ پیر سالخورده شدن. ( منتهی الارب ). || پیر دهقان، که شراب کهنه انگوری باشد. ( برهان ).

فرهنگ فارسی

پیر سالخورد پیر کهنسال

جمله سازی با پیر سالخورده

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بهتر ز عمر چیست در آنهم چو بنگری شد پیر سالخورده کم از پور خردسال

💡 همچو پیر سالخورده بد ترنج نو بباغ خورد باید با ترنج نو نبید سالخورد

💡 بس پیر سالخورده که چون طفل خردسال در مکتب تو لوح محبت هجا کند

💡 در مبحثی که عیسی مریم سخن کند صد پیر سالخورده کم از شیر خواره ایست

💡 من پیر سالخورده‌ام او طفل سالخورد چندان مجال کو که مرا امتحان کند

معلق یعنی چه؟
معلق یعنی چه؟
علامت یعنی چه؟
علامت یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز