نیم چهره
مترادفها
نیمرخ
لغت نامه دهخدا
نیم چهره. [ چ ِ رَ / رِ ] ( اِ مرکب ) نیم چهر. نیم رخ. تصویری که نیمی از صورت را نشان دهد. رجوع به نیم رخ شود. || نسناس. نیم چهر. رجوع به نیم چهر و رجوع به ناظم الاطباء و فرهنگ فارسی معین شود.
فرهنگ فارسی
(اسم ) ۱ - نیم رخ ۲ - نوعی تصویر خیالی که دارای نصف صورت و یک چشم و یک بازو و یک دست و یک پا میباشد و آن یا نر است یا ماده: نر دارای دست و پای و چشم و دیگر اعضای راست و ماده دارای دست و پای و چشم و دیگراعضای چپ است و چون آن دو بهم متصل کنند شبیه شکل انسان کامل گردد و چنین پنداشته انند که چون آن دو را از هم جدا کنند هریک بریک پا دویده بشتاب و سراسیمگی مخاطرات بسیار ایجاد کند
جمله سازی با نیم چهره
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 روزی بنمائی به دل شب زخم زلف گر نیمشبان برکشی از چهره نقابی
💡 در آن عکس قدیمی و سیاه و سفید، تنها نیم چهره مرد در سایهها دیده میشد که باعث میشد ابهت و مرموز بودن شخصیت او بیشتر به چشم بیاید.
💡 نقاش با استفاده از تکنیکهای پیچیده سایهروشن، نیم چهره سوژه را به گونهای طراحی کرد که احساسات عمیق و غمگینی را در نگاه بیننده به خوبی منتقل کند.
💡 پردهای نازک و شفاف روی پنجره قرار داشت که باعث میشد تنها نیم چهره زن از میان آن دیده شود و فضای شاعرانه و آرام در اتاق ایجاد کند.