لغت نامه دهخدا
کنیزک فروش. [ ک َ زَ ف ُ ] ( نف مرکب ) که کنیزک فروشد.که کنیز فروشد. فروشنده برده مادینه:
شاه بس کز کنیزکان شد دور
به کنیزک فروش شد مشهور.نظامی.
کنیزک فروش. [ ک َ زَ ف ُ ] ( نف مرکب ) که کنیزک فروشد.که کنیز فروشد. فروشنده برده مادینه:
شاه بس کز کنیزکان شد دور
به کنیزک فروش شد مشهور.نظامی.
که کنیزک فروشد. که کنیز فروشد
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چو ورقه ازو نام گلشه شنید چو آشفتگان زی کنیزک دوید
💡 کنیزک پیش شاه برجست از جای نهادش همچو گیسو روی بر پای
💡 چو کاووس روی کنیزک بدید بخندید و لب را به دندان گزید
💡 یک کنیزک دید شه بر شاهراه شد غلام آن کنیزک پادشاه
💡 بسی خیر برآن کنیزک بداد به آزادی اش زان سپس کرد شاد
💡 در پی ناله برگرفتم راه دیدم آنجا کنیزکی چون ماه