چرخ سواری

لغت نامه دهخدا

چرخ سواری. [ چ َ خ ِ س َ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) چرخ. چرخی که بر آن سوار شوند. دوچرخه. مرکوب آهنین. دوچرخه ای که آنرا سوار شوند و به نیروی پا چرخهایش را بحرکت درآورند. قسمی چرخ مخصوص سواری که نوع پائی آن به نیروی پا و نوع موتوری آن به نیروی موتور به حرکت آید و وسیله راهنوردی چرخ سوران باشد. رجوع به چرخ و دوچرخه شود.
چرخ سواری. [ چ َ س َ ] ( حامص مرکب ) سوار دوچرخه شدن.

فرهنگ فارسی

چرخ ٠ چرخی که بر آن سوار شوند ٠

جمله سازی با چرخ سواری

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 سواری سوی کوش آواز کرد که گردون در کام تو باز کرد

💡 در این داوری بود کآمد دوان سواری ز توران چو باد دمان

💡 سواری نیازارم از روم وچین نه از جنگجویان ایران زمین

💡 برستم بگویی که چندین مایست بجنبان عنان با سواری دویست

💡 جسم چون زین دو روح یاری یافت بر حیات و روش سواری یافت

💡 او همچنین در فیلم سواری با اهریمن بازی کرده‌است.