پنجه باشی

لغت نامه دهخدا

پنجه باشی. [ پ َ ج َه ْ ] ( اِ مرکب ) ( از: پنجه، پنجاه + باشی ترکی، سر و رئیس ) رئیس پنجاه تن از سپاهیان. منصبی در نظام دوره قاجاریه.

فرهنگ فارسی

( صفت اسم ) رئیس پنجاه تن از سپاهیان منصبی در نظام دور. قاجاریه.

جمله سازی با پنجه باشی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 شبگردان هندیمیمون‌های پنجه‌ایمیمون‌های شنل‌پوشمیمون‌های شبلخت‌صورتانعنکبوتی‌میمونانمیمون بر قدیمهایوبیتکپی

💡 دست تاکش بشکند گر بر در عیشست قفل کز چنین سر پنجه پهلوان افتاده است

💡 داستان این فیلم در مورد «شِر» که یک دختر دبیرستانی مشهور است که با ماجراهای خاص دوره نوجوانی دست و پنجه نرم می‌کند…

💡 از فیلم‌های او می توان به پنجه تک‌شاخ و جایگاه چشمگیر اشاره کرد.

💡 از لطافت پنجه سیمین او نازکدل است ورنه خون عاشقان بیش از حنا می زیبدش

💡 بار دگر شیر عشق پنجه خونین گشاد تشنه خون گشت باز این دل سگسار من

جوهره یعنی چه؟
جوهره یعنی چه؟
عمیق یعنی چه؟
عمیق یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز