لغت نامه دهخدا
مشکین سریر. [ م ُ / م ِ س َ ]( اِ مرکب ) اورنگ سیاه. کنایه از تابوت:
چو مشکین سریرم درآید به خاک
به مشکوی پاکان برد جان پاک.نظامی.
مشکین سریر. [ م ُ / م ِ س َ ]( اِ مرکب ) اورنگ سیاه. کنایه از تابوت:
چو مشکین سریرم درآید به خاک
به مشکوی پاکان برد جان پاک.نظامی.
اورنگ سیاه
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 گفتم زصوف مشکین شد روز روشنم شب گفتا نگر بکرباس تا ماهتاب بینی
💡 زلف مشکین گرد ماهت گرد عنبر بیخته گرد عنبر گرد ماهت خط مشکین ساخته
💡 در خرام آمد چو آن مشکین سلاسل بر زمین نقش پا در اضطراب افتاد چون دل بر زمین
💡 جو در بنان تو سازد بنای فضل و ادب به عقد او نرسد مه به عقدهٔ مشکین
💡 بخش مشکیندشت یکی از بخشهای شهرستان فردیس در استان البرز ایران است.
💡 وه! چه خوش جا کرده است آن خال مشکین بر رخش کاش بودی مردم چشمم به جای خال او