لغت نامه دهخدا
فسرده شدن. [ ف ُ / ف ِ س ُ دَ / دِ دَ] ( مص مرکب ) یخ زدن. منجمد شدن. فسردن:
فسرده شد آن آبهای روان
که آمد سوی برکه خسروان.نظامی.
فسرده شدن. [ ف ُ / ف ِ س ُ دَ / دِ دَ] ( مص مرکب ) یخ زدن. منجمد شدن. فسردن:
فسرده شد آن آبهای روان
که آمد سوی برکه خسروان.نظامی.
یخ زدن. منجمد شدن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 عاشقی را یکی فسرده بدید که همی مُرد و خوش همی خندید
💡 با زاهد فسرده مگو شرح سر عشق از نکته های خاص مکن پیش عام بحث
💡 عاشق نیی که بوی گلت گریه آورد هان ای فسرده گریه ببوی پیاز کن
💡 فسرده تن اندر میان گناه روان سوی فردوس گم کرده راه
💡 تو فسرده درخور این دم نهای با شکر مقرون نهای گرچه نیی
💡 خجل نمی شوم از طعنۀ فسرده دلان به زمهریر نمی باشدی عجب سردم