غنچه خسپیدن
لغت نامه دهخدا
غنچه خسپیدن. [ غ ُ چ َ / چ ِ خ ُ دَ] ( مص مرکب ) بمجاز خفتن کسی در حالی که دست و پای خود را جمع کرده باشد و این در وقت تأمل و تفکر باشد. ( از بهار عجم ) ( آنندراج ). غنچه نشستن:
آه میدزدد نفس در سینه ٔافگار من
غنچه میخسپد نسیم صبح در گلزار من.صائب ( از آنندراج ).رجوع به غنچه نشستن شود.
فرهنگ فارسی
( مصدر ) خفتن کسی در حالیکه دست و پای خود را جمع کرده باشد ( در وقت تامل و تفکر )
جمله سازی با غنچه خسپیدن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بوی پیراهن نمی گیرند اهل دل به مفت غنچه این بوستان دلداده بوی خودست
💡 چو آشیانه من قلّه قبول شماست ••••• سزد که غنچه نشینم مدام و پر نزنم
💡 ندارد بلبلان، گر پای نسبت در میان آید قبای غنچه، اندامِ تن پیراهن مینا
💡 دلتنگی از فغان من ای غنچهلب چرا؟ یک ناله هم به مرغ گرفتار میرسد
💡 کرامت، بتول، اقدس، طلا و غنچه شخصیتهای اصلی رمان را تشکیل می دهند.
💡 غنچه این باغ دلگیری نمی داند که چیست خارخار دل عجب باغ و بهاری بوده است