غروری کاشی
لغت نامه دهخدا
غروری کاشی. [ غ ُ ی ِ ] ( اِخ ) یا میر غروری.نصرآبادی در تذکره خود گوید. ( ج 2 ص 291 ): سید عزیزی بود. به هند رفت و در آنجا درگذشت. شعرش این است:
چو عکسی که در آب دارد نشست
به هر جنبشی میخورم صد شکست.چو افروزد رخ از می برنخیزد از گرانباری
ز بس در دامنش بال و پر پروانه میریزد.به سایه پر و بالش به اضطراب روم
چو مرغ نامه بری رو به آن دیار کند.در عهد جمال تو نگیرند ز گل آب
عکس تو به هر آب که افتاد گلاب است.دور از تو چو پیران قدمی میکشم ازضعف
و آنجا که توئی طفلم و رفتار ندارم.
آذر در آتشکده گوید: غروری از اهل آن دیار ( کاشان ) است وحالش از این یک شعر آشکار است:
بگذار که پنهان بود این راز جگرسوز
انگار که گفتیم و دل چند شکستیم.
رجوع به قاموس الاعلام ترکی شود.
فرهنگ فارسی
یا میر غروری نصر آبادی در تذکره خود گوید: سید عزیزی بود بهند رفت و در آنجا درگذشت
جمله سازی با غروری کاشی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 هر کسی خود را به پنداری غروری میدهد بو که خود را از میان جمله بیرون آورم
💡 من اگر هلاک گردم، تو چه التفات داری؟ که ز غفلت جوانی به کرشمه غروری
💡 این غروری که به خلوتگه یکتایی اوست گر همه آینه گردیم کجا میبیند
💡 ما را نه غروریست نه فرّی نه کلاهی خاکیم به زیر قدم خویش نگاهی
💡 با خیالی ز جفا هرچه کند معذور است یار، زیرا که جوان است و غروری دارد
💡 آهنگ غروری چو شرر در سرم افتاد تا چشم به پرواز گشودم پر من ریخت