لغت نامه دهخدا
سوراخ سنب. [ سُمْب ْ ] ( نف مرکب، اِ مرکب ) آلتی که بدان سوراخ کنند. ( آنندراج ). مته. پرماه. مثقب. ( ناظم الاطباء ).
سوراخ سنب. [ سُمْب ْ ] ( نف مرکب، اِ مرکب ) آلتی که بدان سوراخ کنند. ( آنندراج ). مته. پرماه. مثقب. ( ناظم الاطباء ).
آلتی که بدان سوراخ کنند مته و پر ماه و مثقب
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 در دل او سوراخها دارد کنون سر ز هر سوراخ میآرد برون
💡 وطن هر چند دلگیرست بر غربت شرف دارد دلش سوراخ شد تا از وطن گوهر برون آمد
💡 سر ز هر سوراخ بیرون میکند تا بود کین بند از پا برکند
💡 رخت بردار زین سرای که هست بام سوراخ و ابر طوفان بار
💡 پهلویم سوراخ شد از حرف پهلو دار و من همچنان چشم گشایش دارم از پهلوی خلق
💡 درین زمان که ز سوراخ سوزنی صرصر چنان وزد که شود زو بنای عمر خراب