لغت نامه دهخدا
ستورخار. [ س ُ ] ( اِ مرکب ) قشو که بدان ستور را تیمار کنند. شانه ای که بدان گرد پشم ستور بر تن او افشانند. قشو. محسه. ( یادداشت مؤلف ).
ستورخار. [ س ُ ] ( اِ مرکب ) قشو که بدان ستور را تیمار کنند. شانه ای که بدان گرد پشم ستور بر تن او افشانند. قشو. محسه. ( یادداشت مؤلف ).
قشو که بدان ستور را تیمار کنند شانه که بدان گرد پشم ستور بر تن او افشانند.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 در آن رخنه از نور تابنده هور نگه کرد سر تا سرینِ ستور
💡 چو آسودهتر گشت مرد و ستور بیاورد لشکر سوی شهر گور
💡 گوهر و زر ستور و بنده و مال هرچه در وسع بودشان در حال
💡 بسی سیم و زر و گرانمایه چیز ستور و غلام و پرستار نیز
💡 گرفتار آمد ده و شش هزار سلیح و ستوران گذشت از شمار
💡 هوا گشت تار و زمین گشت پست ز سم ستور و پی پیل مست